ديدي وقتي يه پرنده وحشي رو ميندازن تو قفس چه جوري خودشو به قفس ميكوبه؟
فكر ميكنه آزاد ميشه
اونقدر خودشو به قفس ميزنه و بال بال ميزنه تا بي حال ميشه
كم كم ميفهمه كه نميتونه خودشو نجات بده
به خودش ميگه: اينجا خونته
بايد اينجا زندگي كني
ديگه از پرواز خبري نيست
بايد فراموشش كني
بايد منتظر يه دستي باشي كه آب و دونه برات بياره
ديگه از شكار خبري نيست
بي خيال شو
شايد اينجوري برات بهتره
بعد خودشو گول ميزنه
ميگه چيه شكار؟
همش دردسر
اينجا خوبه
همه چي برام مهياست
در اوج خود فريبي به خودش ميگه:
ياد بگير اسير بموني
باور كن كه اسيري
باور كن! باور كن!

دل من الان همونجوريه
ديگه بيحال كنار قفس افتاده
داره به خودش ميگه:
دنيا پر از دو رنگيه
بيرون خبري نيست
ديگه نميتوني شكار كني
اونم شكار قلباي پاك
اينجا بمون
خودتو آزار نده
تو هم اسيري
اسير صد رنگيهاي زمونه
باور كن ! باور كن !
نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 6:14 بعد از ظهر به قلم پانیذ
|


