بافامیل دور هم نشسته ایم . پسر جوان در جمع نشسته اما با ما نیست.
یا با تلفن همراهش حرف می زند یا مرتب پیام کوتاه می فرستد. گاهی تبسم میکند٬ گاهی اخم .
حرکات صورتش مملو از هیجانات مختلف است و سریع تر از هر ماشین نویسی ٬ پیام ها را تایپ میکند
بی آنکه حتی به صفحه کلید موبایلش نگاه کند .
چند ثانیه یک بار صدای دریافت پیامک او موزیک متن مجلس ما شده.
بزرگترها مشغول مهیا کردن سفره شامند و باهم حرف می زنند . کنجکاوانه از او میپرسم:
- کیه؟ قضیه جدیه؟
میگوید: " نه بابا ٬ بیخیال ٬ سرکاریه ! الکی دارم قربون صدقه شون میرم٬ باورشون شده!"
و بلند بلند میخندد.
میگویم: چرا جمع میبندی؟مگه چند نفرن؟
می گوید:"حدودا ۶-۵ نفری می شن . البته به جز ۳ نفری که همین امروز دیلیتشون کردم "
می پرسم: چطور میتونی با احساسات اونا بازی کنی؟
می گوید:" ای بابا ٬ خودشون ساده و زود باورن٬ من چی کار کنم؟!"
او در حین حرف زدن با من حداقل ده پیامک دریافت کرده. هم جواب سئوالهای مرا می دهد و هم پیام میفرستد . پیام های عاطفی به قول خودش سرکاری !
چشم هایم روی گل های قالی خیره می ماند . یاد گلرخ و ابراهیم ادیب در سریال شهریار می افتم و سرم را به نشانه تاسف تکان می دهم .
برگرفته از راه زندگی نوشته میترا سهیل
نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 5:55 بعد از ظهر به قلم پانیذ
|


