تبليغاتX
عاشقترینها

 

اول یه سلام  گرم و صمیمی به همتون دارم

دوم اینکه تا آخر دی ماه امتحان دارم بنابر این تا یک ماه  نیستم ولی خیالتون راحت من زنده و سالمم

سوم اینکه میدونم این مطلب خیلی طولانیه ولی ارزش خوندن داره بیش از ۱۰ دقیقه هم وقت نمیگیره

مرسی

 

نا امنی !نا امنی ! ناامنی !

هر جا كه پا ميگذاري اول به چشمهايت خيره ميشوند و بعد قد و بالايت را بر انداز مي كنند و سپس آشكارا فكر مي كنند كه چگونه مي توانند دست به سوي هستي ات دراز كنند .

انگار نه آدم ، كه لقمه اي هستي كه در زمين راه مي روي. انگار وسيله اي هستي كه بي چون و چرا بايد لذت ديگران را تامين كني .

عكس جواد را گذاشتم يك طرف و شيشه قرصها را طرف ديگر.

گفتم : ((جواد!اين طوري نمي شود . تا به حال هم اگر مي شده ، ديگر نميشود . به ستوه آمدم از اين همه فشار ! از اين زندگي غمبار ! از اين مردم نا بهنجار ! به ستوه آمدم از اين ديده هاي دريده ! از اين دلهاي دريده تر و از اين دهانهاي بي باك !

تو اگر واقعا شهيدي ، نمي تواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه ات خالي كني .

رفته اي آن طرف ، داري صفايت را مي كني و مرا با دو بچه گذاشته اي به امان خدا . كي عدالت خدا چنين حكمي كرده است؟ كفر است ، باشد. خدا خودش مي داند كه من جز او هيچكس را ندارم و به هيچ قيمتي هم حاضر به از دست دادنش نيستم .ولي از مخلوقات خدا تا بخواهي گله مندم ، متنفرم ، منزجرم.

ديشب به خدا گفتم : تو كه مي خواستي اين مردم را نشانم بدهي ، كاش جواد و همسفرانش را نشانم نميدادي ، كاش يا آن روزگار را نمي ديدم يا اين روزگار را !

بد روزگاري شده است جواد ! كسي آب ، بي طمع دست كسي نمي دهد . آب گفتم ، يادم آمد كه آب نياورده ام براي خوردن اينهمه قرص .))

بلند شدم . همينطور كه با جواد حرف ميزدم ، رفتم سراغ آب . به ذهنم آمد كه قرص در آب شير بهتر حل مي شود تا آب يخچال . به خصوص اين همه قرص كه بايد آنقدر حل شود كه هر چه سريعتر كار را يكسره كند .

- تو هم اگر جاي من بودي ، جواد! همين كار را ميكردي .شهادت به مراتب آسانتر است از اين زندگي خفت بار . شهادت يك بريدن ميخواهد از همه چيز و... بعد پيوستن . و من مدتهاست كه از همه چيز بريده ام . فقط مانده است پيوستن كه خودم دارم مقدماتش را مهيا مي كنم .

شيشه قرصها را داخل ليوان خالي كردم و شروع كردم به هم زدن.

- فرق كار من با شهادت اين است كه شهادت دعوتنامه مي خواهد ولي من سر خود مي آيم . شهادت گذرنامه ميخواهد و من ... ندارم جواد! مي دانم. من فقط دارم شناسنامه ام را پاره مي كنم . دارم پناهنده مي شوم . پناهنده غير رسمي كه به گذر نامه و ويزا فكر نمي كند ... اين طوري نگاه نكن جواد ! پوزخند هم نزن ! مي دانم كه خودكشي زشت ترين كار عالم است. اما از آن زشت تر و تحمل ناپذير تر ، ادامه اين زندگي است .

تو خودت شاهد اين زندگي بودي مي ديدي تحمل براي من شده بود عادت. ديدن و شنيدن حرفها و حديثها و نگاهها و برخوردهاي كثيف و نا هنجار.

عادت به تحمل نه به معناي عادي شدن اينها ، بلكه به معناي پرهيز از مواجهه با اينها.به معناي كناره گيري از زندگي و صرف نظر كردن از همه چيزهايي كه در شرايط عادي ، ضرورت محسوب مي شود.

وقتي با ماليدن يك كرم ساده و معمولي به صورتت براي رفع خشكي ، از سوي نزديكترين آدمها مورد سئوال قرار ميگيري كه: شما چرا؟ شما براي چي ؟ شما براي كي؟ ترجيح ميدهي كه از اصل و فرع ماجرا صرف نظر كني و با همه چيز همانطور كه هست بسازي . اين را مي گويم عادت به تحمل.

از اين مسئله به اين كوچكي بگير تا كارهاي بزرگتري كه گردن آدمهاي كوچك و بزرگ است ، آدمهايي كه تا باجشان را نستانند ، كار را از زير دستشان عبور نمي دهند.

تو را به جايي ميرسانند كه براي اينكه بتواني خودت را حفظ كني ، از همه چيز ميگذري . از جواز شهرداري و شكايت دادگاه تا وام ضروري و حتي حقوق طبيعي و عادي.

همه اينها را پذيرفتم ، از كار دوست داشتني ام در بيمارستان دست كشيدم و سوزن به تخم چشمم زدم تا حفظ كردنيهايم را حفظ كنم . ولي حالا احساس ميكنم كه ديگر نمي شود.

احساس مي كنم ادامه اين وضعيت ممكن نيست و مرگ شريفتر از اين زندگي است.

ديشب برادرت اينجا بود. آمده بود كه به من و بچه هاي برادرش سر بزند . به او گفتم كه كجا بودي اين همه وقت . و نگفتم كجا بودي آنهمه وقت كه جواد مي جنگيد. حرمت گذاشتم ، احترام كردم و به خاطر وصله تو بودن – اگر چه ناچسب – دم بر نياوردم . موقع رفتن ، دريده در چشمهايم نگاه كرد و گفت : (( كاري ، نيازي اگر باشد در خدمتم .))

قاطع گفتم : (( هيچ نيازي نيست ، متشكرم.))

نرفت . ايستاد و ادامه داد : (( زن به اين جواني چگونه مي تواند هيچ نيازي نداشته باشد ؟! )) تو بودي چه مي كردي؟

من هم همان كار را كردم ، تف! و بعد در را محكم پشت سرش به هم زدم و تا خود صبح گريه كردم .

صبح بچه ها را زود تر از هميشه روانه مدرسه كردم و در مقابل نگاههاي سئوال آميزشان گفتم كه ميخواهم بروم پيش پدرتان .

باز شروع كردند به سئوال كه : جمعه ها مي رفتيم ، با هم ميرفتيم . چرا حالا؟ چرا تنهايي؟

گفتم : (( دلم گرفته و جز پيش پدرتان آرام نمي گيرد .))

آرام شدند طفلكي ها و رفتند و من هنوز مشكلترين تصور برايم همين است كه عصر از راه برسند ، كليد را بچرخانند ، در را باز كنند و با جنازه بي جان مادرشان مواجه شوند .

تصور سختي است . اما از آن سخت تر ، ادامه همين زندگي است .

قرصها كاملا در آب حل شدند و رنگ ليوان را تيره كردند ، با رسوبي سفيد در ته ليوان. ليوان را برداشتم و لاجرعه سر كشيدم . شهادتين را گفتم و در انتظار آمدن مرگ در بستر دراز كشيدم.

تصورم اين بود كه ابتدا بايد سرم سنگين بشود. چشمهايم سياهي برود و بعد در خوابي عميق ، پايم را از اين طرف مرز بگذارم آن طرف ، در نهايت آرامش .

براي همين ، اين نوع مرگ را انتخاب كرده بودم .

ميخواستم  خيلي زشت نباشد ، دست و پا زدن نداشته باشد و راه برگشتش هم بسته باشد .

سرم سنگين شد ، چشمهايم سياهي رفت اما به خواب نرفتم .

از لاي پلكهاي نيمه بازم جواد را ديدم كه وارد اتاق شد . چشمهايم را كاملا باز كردم و مبهوت ، خيره اش شدم .

تعجبم اصلا از اين نبود كه جواد رفته ، چطور توانسته باز گردد. براي اينكه خودم هم قرار رفتن داشتم و طبيعتا بايد جواد را مي ديدم . اما هنوز بستري كه بر آن خوابيده بودم ، در و ديوار و پنجره اتاق ،  ليوان و پارچ آب و جا يخي بلور ، همه چيز سر جاي خود بود ، پس من هنوز بودم ، نرفته بودم ، در اين دنيا بودم و تعجبم از اين بود كه جواد آمده است اين طرف ؟ چطور آمده است؟ قفل بسته در را چطور باز كرده است ؟

گفتم : (( جواد! چطور آمدي اين طرف؟))

گفت : (( براي شما اين طرف و آن طرف دارد نه براي ما كه از بالا نگاه ميكنيم .))

گفتم :‌ (( آمده اي كه مرا ببري؟))

گفت : (( نه ، آمده ام كه تو را بگذارم .))

ناگهان بر آشفته فرياد كشيدم : (( جواد ! من حوصله اين شوخيها را ندارم ، من كه از همه بريده ام . كاري نكن كه از تو يكي هم قطع اميد كنم. ))

اخمهايش را در هم كشيد ، از جا بلند شد و گفت : (( پيداست كه يك ذره براي آبرو و حيثيت من ارزش قائل نيستي ))

نيم خيز شدم براي نگه داشتن او ، كه نتوانستم . گفتم : (( اين ماجرا چه ربطي به آبروي تو دارد ؟ من اين همه وقت خودم را به خواري كشيده ام كه آبروي تو را نگهدارم . اين دستمزد من است ؟))

ظرف خالي يخ را از گوشه اتاق آورد و دو زانو كنارم نشست و گفت : (( شيرين ! امروز پيش بچه ها سرافكنده ام كردي ! آبرو و حيثيتم را به باد دادي . من همه اين سالها به تو مباهات ميكردم و به صبوري و استقامتت فخر مي فروختم . كاش در تمام اين مدت مي توانستم جاي خالي ات را پيش خودم نشانت دهم . كاش آن شب كه بچه هاي گرسنه مان را با قصه خواب كردي و خودت گرسنه تر سر به بالين گذاشتي مي توانستم جلو افتادن تو را از خودم و جايگاه برتر تو را نشانت دهم تا ببيني كه تناسبهاي دم و دستگاه خدا چگونه است . تا ببيني كه مقامها و مرتبه هايي كه در اينجا هست حتي با شهادت نميشود به آن دست يافت اما با كارهايي از اين دست مي شود . ))

گفتم : (( جواد هيچ روزنه اميدي وجود ندارد. ))

گفت : (( اگر چشمهايت را باز كني تماما روزنه مي بيني . به تعداد آدمهاي روي زمين ، به سوي خدا روزنه وجود دارد . روزنه نه ، راه و شاهراه . اما اگر به دنبال روزنه اي با خلق مي گردي ، نگرد . به بن بست ميرسي . ))

گفتم : (( تا كي ميشود تحمل كرد؟))

گفت :  ((چشم به هم بزني تمام شده است . كاش مي شد زمان را از بالا ببيني . از اينجا كه نگاه كني ، يك عمر تمام ، يك روز تمام به حساب نمي آيد . واقعا نمي ارزد كه اين نصفه روز را در ازاي يك صفاي ماندگار تحمل كني ؟ ))

سكوت كردم . و او ظرف خالي يخ را پيش رويم گذاشت و دستش را به سمت دهان من پيش آورد . من ناخود آگاه دهانم را باز كردم و او انگشتش را كه به شاخه نوري مي مانست در گلويم فرو برد و من همه آنچه را كه خورده بودم ، بالا آوردم و به داخل ظرف ريختم .

مثل فراغت از يك زايمان ،سبك شدم . به تبسم شيرين جواد خنديدم و در حالي كه چشمهايم را از خستگي به هم مي گذاشتم  گفتم : (( كار خودت را كردي جواد ! ماندگارم كردي . ))

جواد ، دو دستش را آرام بر روي پلكها و گونه هايم كشيد ، ترشحات آب را از اطراف دهانم سترد و زير لب زمزمه كرد : 

- بمان ! شیرین من بمان !

وقتي به خود آمدم ديدم كه جواد رفته است ، اتاق را مرتب كرده و رفته است ، تازه رفته است .

تكان خوردن كليد پشت در نشان مي داد كه تازه رفته است .  شايد اگر در را آرامتر به هم مي زد ، من به اين زودي هشيار نمي شدم .

نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط پانیذ |
 

تعدادی مرد در رخت کن یک ورزشگاه مشغول هستند . موبایل یکی از آنها زنگ میزند . یکی از آنها گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر میگذارد . همه آنها ساکت می شوند و به گفتگو گوش می دهند.

مرد: بله ؟ بفرمایید

زن :سلام عزیزم باشگاه هستی؟

مرد:آره باشگاه هستم

زن :من الان توی بوتیک یه کت چرمی خیلی قشنگ دیدم فقط ۱۱۰ هزار تومان بخرمش؟

مرد: آره اگه خوشت اومده بخر

زن: مرسی - از کنار نمایشگاه ماشین رد میشدم دیدم  اون تویوتا کمری که خیلی دوستش داشتم برای فروش اوردن ...

مرد:چند؟

زن:فکر میکنم حدود ۵۵۰ میلیون تومن

مرد: همه چیزش روبه راهه؟    زن: آره دیدمش

مرد : برو ببین اگه ۵۰۰ میده بخرش

زن: باشه - بعدا میبینمت 

مرد: خیلی دوست دارم ...

و مرد گوشی را قطع می کند و مردهای دیگر با تعجب نگاه می کنند و به او خیره میشوند .

بعد مرد میپرسد: ببخشید این گوشی مال کی بود؟

                           

     میشه تو نظر سنجی شرکت کنید؟ باور کنید حیاتیه!!!

نوشته شده در شنبه 1386/09/17ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط پانیذ |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

esmateeshgh

پانیذ

esmateeshgh

http://esmateeshgh.blogfa.com

عاشقترینها

عاشقترینها

عاشقترینها

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم



اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند / رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

عاشقترینها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog