يه دفه ساكت ميشم، دلم ميخواد تنها باشم. از جمع بدم مياد.تازگيا فشارم زياد افت ميكنه
خواهرم توي چشمام نگاه ميكنه و با نيشخندي ميگه ببينم آبجي كوچولو نكنه با دل جايي رفتي و بيدل برگشتي؟
جوابي ندارم بهش بدم جز يه لبخند تلخ !
اون يكي خواهرم با حالت دلسوزانه ميگه : الهي بميرم برات پانيذم از بس خودتو غرق كار كردي خسته شدي
ميگم به خدا چيزيم نيست شما چرا شلوغش ميكنين؟ اگه دو روز عين آدم باشم و ورجه وورجه نكنم آسمون به زمين ميرسه؟
مامانم بعد از چند روز از دستم خسته ميشه و ميگه بايد بري دكتر. معني نداره همش تو فكري
دختر توي اين سن نبايد اينجوري باشه ، من تورو شاداب ميخوام .به اصرار مامان ميرم دكتر .
آقاي دكتر معاينه كاملي ميكنه و برام يه نوار قلب مينويسه
مامان بهش ميگه آقاي دكتر پانيذ خيلي كم اشتها شده
دلم ميخواد مامانو بغل كنم ، سرمو بذارم روي شونه هاشو گريه كنم
ولي نميشه ، نميتونم ، باز هم همون ملاحظات دست و پا گير ما آدما،همون قانونهاي نانوشته ، همونايي كه اسمشو گذاشتيم آداب معاشرت نميذاره حرف دلمو بزنم ، لعنت بر اين آداب معاشرت .
منشي يه نوار قلب ازم ميگيره نوارو ميبرم پيش آقاي دكتر
آقاي دكتر يه نگاهي ميكنه و با لبخند هميشگيش ميگه : شما هيچ مشكلي نداري
مامانم ميپرسه حالش خوبه ؟ آقاي دكتر ميگه عالي
بعد به من نگاه ميكنه و با همون لبخند مضحك ادامه ميده :
خانم شما افسردگي دارين به تشخيص دكتر ميخندم يه خنده بلند و صدادار
دكتر ميگه ببين خنده هاتم الكيه البته توي سن و سال شما اين طبيعيه ، درساي سنگين ، كار زياد ، ماشالا دختر اكتيوي مثل شما ....
به لباس سفيد دكتر و گوشي كه به گردنش انداخته نگاه ميكنم لبهاي دكتر تكون ميخوره نميدونم ديگه چي ميگه
باز هم دكتر شگفتي آفريد ، افسردگي !!!
جالبه يكي ميگه عاشق شدي
يكي ميگه از كار زياد خسته اي برو مسافرت خوب ميشي
يكي ميگه افسرده اي
برام جالبه !!!
ميگن وقتي خدا ما آدمارو آفريد از روح خودش توي ما دميد
چقدر از خدا دور شدم
چقدر دلم براي لحظات با خدا بودن تنگ شده
ياد يه كليپ روي گوشيم ميفتم يه دختر شيرين زبون به نام آيدا كه كه يكي از آهنگاي افتخاري رو با اون صداي آسمونيش ميخونه :
تو با مني اما من از خودم دورم
آره از خودم دورم
آره افسرده شدم . خسته شدم از اين روزمرگي
خسته شدم از اين تكرار مكررات بي اينكه يادم بياد از كجا به اين زمين لعنتي اومدم
درد من اينه: از خدا دور شدم ،از منشا وجودم دورم
مثل بچه اي كه از مادرش جدا ميشه و بيقرار ميشه بي قرارم
نميدونم چرا براي عبادت وقتي ندارم يا اگه داشته باشم ....
ياد دوران بچگي به خير ...

وقتي از مادرمون دور ميشديم ، بي قرار ميشديم و بغض ميكرديم. براي گريه منتظر يه بهانه بوديم
اگه كسي ازمون ميپرسيد كوچولو چرا ناراحتي با همون تلنگر كوچيك شيشه نازك بغضمون ميشكست و ميگفتيم :
من مامانمو ميخوام
كاش هنوز بچه بودم
اونوقت اگه اقاي دكتر با اون لباس سفيد و اون لبخند هميشگي ازم ميپرسيد خوب عزيزم مشكل شما چي بود؟ ، اشكام جاري ميشد و مي گفتم :
من خدامو ميخوام !!!
نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط پانیذ
|



