تبليغاتX
عاشقترینها

موج می آمد چون کوه و به ساحل می خورد

از دل تیره امواج بلند آوا ،

که غریقی را در خویش فرو می برد و غریوش را فرو می کشت

نعره ای خسته و خونین بشریت را به کمک می طلبید:

آی آدمها ……آی آدمها! “

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم

به خیالی که قضا، به گمانی که قدر بر سر آن خسته گذاری بکند

دستی از غیب برون آید و کاری بکند

هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم

آستین ها را بالا نزدیم

دست آن غرقه درامواج بلا را نگرفتیم

تا از آن مهلکه شاید برهانیمش به کناری برسانیمش

موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت

با غریوی که به خاموشی می پیوست

با غریقی که در آن ورطه به کفها ، به هوا ، چنگ میزد می آویخت

ما نمی دانستیم این که در چنبر گرداب گرفتار شده است

این نگونبخت که اینگونه نگونسار شده است

این منم، این تو، آن همسایه، آن انسان، این مائیم

ما همان جمع پراکنده همان تنها،  آن تنها هائیم

همه خا

آنصدا اما هرگز خاموش نشد

تا بدنیا دلی از هول ستم می لرزد !

خاطری آشفته است !

هر کجا دست نیاز بشری هست دراز!

آن صدا درهمه آفاق طنین انداز است !

آه، اگر با دل و جان گوش کنیم

آه، اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم

آی آدمها را می شنویم 

در پی آن همه خون که بر این خاک چکید

ننگمان باد این جان !

شرممان باد این نان !

ما نشستیم و تماشا کردیم !موش نشستیم و تماشا کردیم

در شب تار جهان!

در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و توفانی!

در دل این همه آشوب و پریشانی !

این که از پای فرو می افتد …

این که بر دار نگونسار شده است…

این که با مرگ درفتاده است …

این هزاران وهزار که فرو افتادند …

این منم، این تو، آن همسایه، آن انسان، این مائیم

ما همان جمع پراکنده همان تنها،  آن تنها هائیم

این همه موج بلا در همه جا می شنویم

آی آدمها را می بینیم

نیک می دانیم دستی از غیب نخواهد آمد

هیچ یک حتی یکبار نمی گوئیم :

با پریشانی و نادانی اینگونه مدارا نکنیم!”

آستینها را بالا بزنیم !

دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش!

مهربانی را، دانایی را،  

به بلندای جهان بنشانیمش

 

آدمها …. موج می آید!”

                        

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط پانیذ |
                                         

جمعيت از خود بي‌خود شده است. چراغ‏ها خاموش است. در تاريكى صداى گريه و ناله از هر سو برمى‌خيزد. انگار اينها همان انسان‏هايى نيستند كه ساعتى پيش در كوچه و خيابان راه مى‏رفتند از بقالى و لبنياتى و نانوايى خريد مى‏كردند، گاهى بر هم اخم مى‏كردند و از يكديگر دلگير مى‏شدند. پيش خود هزار جور حساب و كتاب داشتند. انگار اينها از يك سياره ديگر آمده‏اند، از سياره عشق و دوستى؛ از سياره دل‌هاى نرم و آماده. از سياره‏اى كه در آن كسى به فكر مزه خورشتى كه با نان فردا شب خواهد خورد نيست. آنجا ديگر كسى به فكر بزرگى و كوچگى خانه، زيبايى و زرق و برق اتومبيل و لباس، تفاخر و رفاه و دنياطلبى نيست. اينها از كجا آمده‏اند كه اين‏طور ضجه مى‏زنند. اين‏گونه از خود بي‌خود مى‏شوند. شانه به شانه هم مى‏نشينند و تكان‏هاى شانه يكديگر را حس مى‏كنند. اينها از كجا آمده‏اند كه فضاى خاموش مصلى را با امواج آسمانى و عرشى خود به فضايى سرشار از نفس فرشتگان تبديل كرده است.

صداى آرام بخش مجرى مراسم، فريادها را به سكوت مبدل مى‏كند: گوش كن امشب فرض كن اينجا تنهايى، فرض كن هيچ كس جز تو نيست. تنهاى تنها. فرض كن در تنهايى قبر و در تاريكى قبر به خودت آمدى، يك عمر معصيت كردن، يك عمر خلاف اوامر الهى رفتار كردن، يك عمر جواب محبت‏هاى او را با بى اعتنايى دادن تمام شده است. حالا آوردنت اينجا در آرامگاه ابدى، جايى كه هيچ برگشتى نيست، هيچ فريادرسى نيست. جايى كه تو هستى و نتيجه اعمال تو كه به صورت مار و مور و عقرب به جانت مى‏افتد. اين تاريكى، همان تاريكى شب قبر است. فكر كن كه عذاب‏هاى الهى در راه هستند. تو را به جان على ‏(عليه السلام) كه امشب فرقش در محراب شكافته مى‏شود! اين محيط را فراموش كن.

حالا يك نفر از تو مى‏پرسد شب‏هاى قدر چه كردى؟ از شب‏هاى قدر چه توشه‏اى برداشتى؟ وقتى درهاى رحمت ‏به رويت ‏باز بود، چرا استفاده نكردى؟ خدايا من امشب آمده‏ام كه بگويم اشتباه كردم. آمده‏ام بگويم نفهميدم، نمى‏خواستم با توى مهربان، مخالفت كنم. خدايا اگر قرار است امشب مرا نيامرزى، همين الان مرا از دنيا ببر. حالا قرآن‏ها را روى سر بگيريد. قرآن خيلى عزيزه. قرآن را روى سرهاى خود بگيريد و در تاريكى قبر فرياد بزنيد: الهى بك يا الله ...

صداى جمعيت ‏يك بار ديگر اوج مى‌گيرد هيچ كس حال خود را نمى‏فهمد. هيچ كس به فكر وضع ظاهرى خود نيست. گويا در اين جمعيت هر كس در خلوت خود ناله مى‏كند؛ گويى هر كس از بدى اعمال خود ضجه مى‏زند.

اين جمله را هم گوش كن: تو را به جان آقايى كه مرغابى‏هاى خانه دخترش هم براى او اشك مى‏ريختند، گوش كن. مى‏خواهم در همين حالى كه دارى يك دعا بخوانم. خدايا اگر امشب در سرنوشت ‏يك‌ ساله ما مقدر كردى كه اين آخرين شب قدرى باشد كه آن را درك مى‏كنيم، خدايا كارى كن كه امشب، شب آمرزش ما باشد. شب بخشيده شدن گناهان ما باشد.

صداى آميخته با گريه مداح در ميان فريادهاى حاضران گم مى‏شود. مراسم شب نوزدهم پايان يافته است. چراغ‏ها روشن مى‏شود، چهره‏ها هنوز اشك‏آلود است. جمعيت‏ به آرامى از فضاى مصلى خارج مى‏شوند.

براى گفت‏ و گو جوان هجده ساله‏اى را انتخاب مى‏كنم كه با شلوار لى و بلوز نوشته‏دارى كه بر تن دارد، كاملا شبيه جوان‏هاى امروزى است؛ همان‏ها كه بعضى‏ها اصلا انتظار ديدنشان را در چنين جاهايى ندارند. او را از وقتى كه با ناله‏هاى دلخراشش، در تاريكى مصلى بر سر و رو خود مى‏زد، نشانه كرده بودم. چند قدمى به دنبالش مى‏روم كاملا از فضاى مصلى خارج شديم. دو سه قدم در كنارش برمى‏دارم و هنگامى كه توجهش جلب مى‏شود، مى‏گويم:

- قبول باشه، مراسم با حالى بود.

- سرى تكان مى‏دهد، به علامت تاييد و مى‏خواهد در سكوت، راهش را ادامه دهد كه باز مى‏گويم بچه كدام محله‏اى؟ با كنجكاوى نگاهم مى‏كند، نگاهش آن چنان نافذ است كه بيش از آن نمى‏توانم مقاومت كنم و ناگهان ماجراى تهيه گزارش را مى‏گويم. با تعجب گوش مى‏كند. مثل اين ‏كه اولين بارى است كه در چنين موقعيتى قرار مى‏گيرد. شايد هم اصلا انتظارش را نداشته كه در چنين جايى مورد نظرخواهى قرار بگيرد. اما هر چه هست، انگار با خودش كنار مى‏آيد كه چند كلمه‏اى از احساسش در شب قدر صحبت كند:

«امشب چشم من به روى چيزهايى باز شد كه پيش از اين نمى‏ديدم، اگر هم جسته و گريخته، گاهى كسى در اين مورد حرفى مى‏زد، برايم خيلى مهم نبود. اما حالا حس مى‏كنم سبك شده‏ام، حس مى‏كنم پاك شده‏ام، حالا من هم مى‏توانم او را صدا بزنم.»

 منبع:

مجله ديدار آشنا، ش 18، محسن قائمى .

نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط پانیذ |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

esmateeshgh

پانیذ

esmateeshgh

http://esmateeshgh.blogfa.com

عاشقترینها

عاشقترینها

عاشقترینها

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم



اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند / رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

عاشقترینها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog