تبليغاتX
عاشقترینها ad>
معجونی از جدی و شوخی

اول نسخه !!!

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره!
داروسازه ميگه واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.
چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قواننيه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهندكرد و ديگه بدتر از اين نميشه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام مي‌خوردند.
داروسازه به عكسه نيگاه ميكنه و ميگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟؟!!

نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان بدهيد!

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 9:13 قبل از ظهر به قلم پانیذ |

عشق یا هوس !!!

وقتی دل های سنگی و سینه های آهنی، انسانها را از یکدیگر دور می سازد، تنها رفتن زیر چتر محبت است که آدمی را مصون می سازد و از آفت فتنه ها نگه می دارد و مصونیت از افتادن در دام شیادان را پدید می آورد.


دوست داشتن، عشق ورزیدن و فداکاری کردن در راه دوست و دوستی، هنر مهم زندگی اجتماعی است و نشان رهایی از خودخواهی است. البته مهم است که محبوب تو چه و که باشد و انگیزه ی دوستی کدام؟


چه عیب دارد اگر " عشق مجازی " پلی به سوی " عشق حقیقی " گردد؟ ... مشکل اینجاست که عده ای روی همین پل می مانند و از یاد می برند که مقصد آن سوی پل بود! پس چرا توقف و در جا زدن؟


اگر محبت به این و آن ، سبب شود که طعم عشق به محبوب راستین را نچشیم و لذت عشقبازی با یار جاودانه را از ما بگیرد، این محبت نه تنها پل نیست، بلکه سدی شده است که میان ما و هدف فاصله می اندازد! کاش مرز میان "عشق" و "هوس" را میشناختیم.


حالتی را که به عنوان محبت نسبت به دیگران داریم، یا دیگران نسبت به ما ابراز می کنند، گاهی هوس های حیوانی است، با لعابی شیرین و پوششی فریبا به نام "عشق"!

                

عشق و دوستی خیلی مقدس است... اما گاهی در دست های هوسبازان آلوده می شود و تا حد "جاذبه ی جنسی" تنزل پیدا می کند.


"دل" اگر خوراک سالمی از محبت نداشته باشد، مسموم دوستی های هوسبازانه می شود.


اگر زیر چتر محبت دیگران نیستیم، می توانیم بر سر دیگران چتر محبت بگشاییم...
---------------------------------------------------------------------------------------امّا به شرطها و شروطها...

*

*

از دوستای گلم به خاطر دیر آپ کردن و نیومدن به نت عذر خواهی میکنم فرصتی برای نت اومدن ندارم گاهی به وبلاگها سر میزنم ولی حتی زمان برای گذاشتن کامنت ندارم

شما که به من سر میزنین خیلی گلین

نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13 ساعت 10:52 قبل از ظهر به قلم پانیذ |

تفاوت دختر و پسر (دختر و پسر نداره بچه بايد آدم باشه)

 

...همه‌ی ما می‌دانیم و بر این موضوع واقفیم كه «دختر وپسر ندارد، مهم این است كه بچّه آدم باشد!» پس ما هم با بی طرفی كامل به مقایسه‌ی انواع و اقسام این موجود مهم می‌پردازیم:

1. پیش از دبستان:
دختر و پسر: در این مقطع دختر و پسر فرقی ندارند و بچّه باید سالم باشد. درچنین مقطعی، نوزاد و پس از آن كودك، با اساسی‌ترین و حیاتی‌ترین پرسش‌های زندگی‌اش آشنا می‌شود؛ پرسش‌هایی مانند «بگو مامان» ، «آهان! گفتی بابا درسته عزیزم؟!»،‌ «تو واسه چی اوّل گفتی بابا گل من؟!!‌“ و كم كم پرسش‌هایی مثل «بگو ببینم، مامانو چند تا دوست داری؟»، «بابا رو چی؟ عمّه رو؟! خاله، عمو... دایی... و... ؟!»، «بزرگ شدی می‌خوای چی كاره بشی؟» (حالا بگذریم كه این بچّه تمام سعی‌اش را بكار بگیرد، حداكثر شش سال و نیم تمام دارد‌‌‌‌‌ و چه می‌داند اصلا ً بزرگ شدی یعنی تقریبا چقدر شدی؟!)
علایق: ... (عذر می‌خواهم مزاحم می‌شوم ولی اگر شما یادتان هست در شش‌ماهگی به چه چیزی علاقه داشتید ما را هم خبر كنید!)
مشاغل مورد علاقه: ؟!



2. دبستان:
دختر و پسر: در این حالت هم دختر و پسر فرقی ندارد و مهم این است كه بچّه... ببخشید كودك با مدرسه ارتباط برقرار كند. در این مقطع كودك با پرسش‌هایی نظیر «مدرسه رو دوست داری؟ چند تا؟»، «خانم معلّم رو چی؟» ، «چند تا بیست گرفتی؟»، «چرا بیست گرفتی؟»‏‏، «چرا چند تا بیست گرفتی؟!!» و... مواجه است.
علایق: مامان و بابا، خانم معلّم، مدرسه، درس، ریاضی( ؟! ).
مشاغل مورد علاقه: خلبانی، پزشكی (یك همچین چیزهایی).

3. دبیرستان:
دختر: در چنین مقطعی، دخترها تبدیل می‌شوند به یك جور «من دیگه بزرگ شده‌ام مكرّر. تركیبی از عكس، پوستر، كامپیوتر، دكّه‌ی روزنامه‌فروشی، و «یه كمی هم درس بخون». پرسش‌های مهمی كه با آن مواجه می‌شوند عبارتست از: «تو چرا اُفت تحصیلی پیدا كردی؟!»، «تو چرا تازگی‌ها این قدر جلوی آیینه‌ای؟!»، «گوشی تلفن كو؟!!»
علایق: آشنایی با انواع و اقسام دوستان، دلتنگی برای انواع و اقسام دوستان(!)، انواع چت روم، CD، گوشی تلفن، موسیقی و...
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، نوازندگی و حالا شاید پزشكی!

پسر: تركیبی از «تو دیگه مرد شدی»، «پسرم بزرگ شده»، «آخه پسر تو كی می‌خوای بزرگ بشی؟»، «پسرم، می‌خوای در آینده‌ی نزدیك بزرگ بشی یا آینده‌ی دور؟!» افه، رو كم كنی، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تریپ رفیق‌بازی و معرفت و اینا.
علایق: رفیق، فوتبال، منچستر، یوونتوس، بایرن (البته از سایر تیم‌های از قلم افتاده معذرت!)، ایضا ً موارد بالا.
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، خوانندگی، شغل نان و آبدار... همان شغل نان و آبدار.

4. پیش‌دانشگاهی:
دختر و پسر فرقی ندارند، اغلب در این مقطع هر دو گروه شكل اضطراب می‌شوند. یك چیزی در مایه‌های «گنجشكِ نگران ِ آینده و در عین حال عصبی!» همچنین در دو حالت عزیزان حال خود را درك نمی‌كنند: یكی زمانی كه درس‌ها زیاد است، وقت هم كه كم است، پس دوستان حال عصب دارند؛ دیگر زمانی كه درگیرند، چون درس‌ها را مطالعه نموده‌اند ولی می‌ترسند فراموششان شود! تركیبی از كتاب، جزوه، تست، كنكور، زندگی، درس، درس = همه‌ی بقیه‌ی زندگی و مانند اینها.
علایق: یادگیری روش‌های تست زدن در سه سوت دو سوت و نیم و كمتر، دانشگاه و اینا...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: پزشكی، مهندسی، «هر چی قبول بشم»، «وای خدا نكنه قبول نشم
پسر: مبارزه با سربازی!، مهندسی، پزشكی و...

5. دانشگاه:
دختر و پسر: تركیبی از جزوه، «عطر گل‌های بهاری»، «عشقمون كاشكی همین جوری بمونه!» و... پرسش‌های متداول: «عشق یعنی چه؟!!»، «كلاس تشكیل نمی‌شه؟»، «عشق یا ثروت، مسئله كدام است؟»، « ‌(با نازخوانده شود لطفا) فعلا می‌خوام درسمو ادامه بدم (آره دیگه؟!)»
علایق:
دختر: بوفه‌ی دانشكده، ردیف جلوی كلاس، دو در نمودن كلاس و...
پسر: علایق : ایضا ً بوفه ، ردیف آخر كلاس ، ایضا ً دو دَر نمودن كلاس...

مشاغل مورد علاقه:
دختر: شغل پر درآمد، شغل HIGH CLASS و...
پسر: شغل مناسب و پر درآمد... شغل مناسب... شغل

نوشته شده در شنبه 1387/01/17 ساعت 12:25 بعد از ظهر به قلم پانیذ |

نامه یک پسر به پدر خود!!!

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا كردم، او واقعاً معركه است، اما مي دونستم كه تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالكوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يك تريلي توي جنگل داره و كُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك رؤياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدماي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائينها و اكستازيهايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمئنم كه براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه. فقط مي خواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 10:56 قبل از ظهر به قلم پانیذ |

آخر دنیا

 

نگاه قشنگشو به من ميدوزه و با كنجكاوي كودكانه ميگه خاله آخر دنيا كجاست؟گويا اين حرفو ازتلويزيون شنيده

به چشمهاي معصومش نگاه ميكنم

نگاهش چقدر زلاله

چقدر پاك و زيباست

ومن به فكر ميرم

آخر دنيا

آخر دنيا

واقعا اخر دنيا كجاست؟

دنياي گرد ما مگه آخر هم داره؟

خوب فكر ميكنم

.

.

.

آره  داره

دنيا آخر داره

 

وقتي تنهايي

وقتي تو دنيا انگيزه اي نداري براي بودن

وقتي دنيا پر از كثيفيه

وقتي صداقت ديگه خريدار نداره

وقتي دل خوش رو بايد سيري حساب كرد

همونجاست كه دنيا به آخر ميرسه

دلم ميخواد ببوسمش و بهش بگم

هر جايي غير از چشماي معصوم تو با اون نگاه دلربا

هر جايي غير از دل پاك و باصفات

ميشه آخر دنيا !!!

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 6:52 بعد از ظهر به قلم پانیذ |

باورکن

 

ديدي وقتي يه پرنده وحشي رو ميندازن تو قفس چه جوري خودشو به قفس ميكوبه؟

فكر ميكنه آزاد ميشه

اونقدر خودشو به قفس ميزنه و بال بال ميزنه تا بي حال ميشه

كم كم ميفهمه كه نميتونه خودشو نجات بده

به خودش ميگه: اينجا خونته

بايد اينجا زندگي كني

ديگه از پرواز خبري نيست

بايد فراموشش كني

بايد منتظر يه دستي باشي كه آب و دونه برات بياره

ديگه از شكار خبري نيست

بي خيال شو

شايد اينجوري برات بهتره

بعد خودشو گول ميزنه

ميگه چيه  شكار؟

همش دردسر

اينجا خوبه

همه چي برام مهياست

در اوج خود فريبي به خودش ميگه:

ياد بگير اسير بموني

باور كن كه اسيري

باور كن! باور كن!

 

 

 

 

دل من الان همونجوريه

ديگه بيحال كنار قفس افتاده

داره به خودش ميگه:

دنيا پر از دو رنگيه

بيرون خبري نيست

ديگه نميتوني شكار كني

اونم شكار قلباي پاك

اينجا بمون

خودتو آزار نده

تو هم اسيري

اسير صد رنگيهاي زمونه

باور كن ! باور كن !

نوشته شده در شنبه 1386/11/27 ساعت 6:14 بعد از ظهر به قلم پانیذ |

تو به این میگی آدم؟؟!!!!!

 

بافامیل دور هم نشسته ایم . پسر جوان در جمع نشسته اما با ما نیست.

یا با تلفن همراهش حرف می زند یا مرتب پیام کوتاه می فرستد. گاهی تبسم میکند٬ گاهی اخم .

حرکات صورتش مملو از هیجانات مختلف است و سریع تر از هر ماشین نویسی ٬ پیام ها را تایپ میکند

بی آنکه حتی به صفحه کلید موبایلش نگاه کند .

چند ثانیه یک بار صدای دریافت پیامک او موزیک متن مجلس ما شده.

بزرگترها مشغول مهیا کردن سفره شامند و باهم حرف می زنند . کنجکاوانه از او میپرسم:

- کیه؟ قضیه جدیه؟

میگوید: " نه بابا ٬ بیخیال ٬ سرکاریه ! الکی دارم قربون صدقه شون میرم٬ باورشون شده!"

و بلند بلند میخندد.

میگویم: چرا جمع میبندی؟مگه چند نفرن؟

می گوید:"حدودا ۶-۵ نفری می شن . البته به جز ۳ نفری که همین امروز دیلیتشون کردم "

می پرسم: چطور میتونی با احساسات اونا بازی کنی؟

می گوید:" ای بابا ٬ خودشون ساده و زود باورن٬ من چی کار کنم؟!"

او در حین حرف زدن با من حداقل ده پیامک دریافت کرده. هم جواب سئوالهای مرا می دهد و هم پیام میفرستد . پیام های عاطفی به قول خودش سرکاری !

چشم هایم روی گل های قالی خیره می ماند . یاد گلرخ و ابراهیم ادیب در سریال شهریار می افتم و سرم را به نشانه تاسف تکان می دهم .

 

  برگرفته از راه زندگی  نوشته میترا سهیل

نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10 ساعت 5:55 بعد از ظهر به قلم پانیذ |

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

خواب دیدم مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای ! قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم ٬ دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گِل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ترس بود و وحشت تنها شدن

پیش درگاه خدا رسوا شدن

هر که آمد پیش ٬ حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

ناله میکردم ٬ ولیکن بی جواب

تشنه بودم در پی یک جرعه آب

آمدند از راه ٬ نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

گفتنم عمر خودت کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم

اینک تو را سوی جهنم میبریم

نا امید از هرکجا و دل فکار

میکشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب ظهور

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه به گوش

لب که نه ٬ سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

بر سرش دستمال سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبایی او گل میرسید؟

پیش او یوسف خجالت میکشید

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت حق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتم این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت : آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را !

اینکه اینجا اینچنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

این که میبینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده "یاحسین"

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیات کرده است

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه میدهد

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

پرچم من را به دوشش میکشید

پا برهنه در عزایم میدوید

اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر نمازش بوده است

اقتدار بر خواهرم زینب نمود

گاه می شد صورتش بهرم کبود

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود اورا نزد زهرا میبرم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

می شود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه اعمال او دست من است .

فکر میکنم این شعر از " سید امیر حسین میر حسینی "بود اگه اسم شاعرشو میدونین حتما بگین ممنون میشم

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30 ساعت 11:46 قبل از ظهر به قلم پانیذ |